عشق

کي از درم در آيد غمخوار و آشنايي
دورم ز آشيانه در بند دست و پايم
از بي کسي صدايم آيد برون ز نايم
اين قلب زار و محزون گشته ز هجرپرخون
از يار مانده در ره هرگز خبر ندارم
در ژرفناي چاهي تاريک مانده ام من
جز ناله هاي محزون  کز عمق دل بر آيد
دل شادمان نگردد از رنج زندگاني
طي شد بهار عمرم کامم روا نگرديد
اي خسته دل چه سودي بردي ز دل سپردن


چاپ