در رثای حضرت ابوالفضل العباس

سبط دوم حجت سوم حسین ابن علی
زاده زهرای اطهر نور چشمان نبی
بی کس و بی یار و یاور شد به دشت کربلا
جمع یارانش خضاب خون شده در نینوا

گفت با بابا سکینه تشنه کامم ای پدر
سینه ام سوزان و کامم خشک و عطشانم جگر
گو عمو را تا برای کودکان آب آورد
شاه فرمود ای عباس من منما درنگ
جان فدایت اول آبی آر و بعداً رو به جنگ
مشک را بگرفت عباس و به مرکب شد سوار

یک یورش زد بر بدان و جمع لشگر تار و مار
دیو و دد را بر زمین می ریخت چون برگ درخت
نیک فائق شد به دشمن ها در این پیکار سخت
با دلیری پور حیدر قلب دشمن را شکافت
کوفیان را منهدم کرد و سوی دریا شتافت
با شجاعت جانب شط و لب دریا نشست
تا بنوشد جرعه ای از آن بزد بر آب دست
یادش آمد از لب عطشان مولایش حسین
شاه تشنه طفل تشنه دختران در شور و شین
زیر لب گفتا به خود آن زاده میر عرب
خوردن آب است بی انصافی و دور از ادب
با بصیرت با شهامت آب را بر آب ریخت
مشک را پر کرد و راه افتاد و خصم از او گریخت
دشمنی روبه صفت کرده در آن وادی کمین
ضربه ای کاری فرو آورد بر دست یمین
قطع شد از بازوی سردار لشگر دست راست
در ضمیرش ناگهان از او سکینه آب خواست
یاد طفلان خاطرش آزرد و احوالش فکار
با مهارت مشک را بگرفت با دست یسار
ضربه ای دیگر فرود آمد ز دیوی نابکار
قطع شد دست چپ عباس با احوال زار
مشک را بگرفت با دندانش آن قرص قمر
تا رساند آب را بر خیمه ها بار دگر
مشک را درید تیری دگر از خصم پلید
شد امیدش ناامید از آب عباس رشید
تیر دیگر خورد بر چشم علمدار سپاه
روز روشن شد به چشمش تیره چون شام سیاه
پس فرو آورد مردی سنگ دل با خشم و کمین
بر سر عباس نام آور عمودی آهنین
مشک بی آب و دو دستان قطع و تدبیری نیافت
ضربه سنگین دشمن فرق پاکش را شکافت
واژگون گردید از مرکب یل ام البنین
چون نبودش دست با صورت بیامد بر زمین
سرنگون از اسب با صورت بیامد روی خاک
ناله ای از دل برآمد یا اخا ادرک اخا
چون حسین تشنه لب ناد برادر را شنید
همچنان باز شکاری جانب لشگر دوید
دشمن ترسو فرارش بود ترجیح قرار
روبهان را کی سزد با شیر اندر کارزار
زاده طاها به بالین ابوفاضل نشست
گفت یا الله آگاهی کنون پشتم شکست
گفت با مولایش آن میر و علمدار سپاه
نیک ننمودم سقایت کودکان را آه آه
یابن کوثر ای برادر حاجتم از تو دو تاست
خوب دانم حاجت من نزد مولایم رواست
اول آن کو پاک کن خون های چشمان ترم
تا ببینم روی ماه پور ناز مادرم
پاک کردی خون چشمان من ای زیبا جبین
این روا شد ای برادر جان و اما دومین
سوی طفلانم مبر مولا به جان مادرت
من خجالت دارم از روی سکینه دخترت
دختر دردانه تو قدری از من آب خواست
شرمسارم زین مصیبت شرمساری هم رواست
بعد از آن عباس چون ابر بهاری می گریست
گفت سالار شهیدان با شهادت گریه چیست؟
عرض کرد عباس اکنون رأس من دامان توست
گریه من بر غریبی و لب عطشان توست
کیست گیرد رأس تو بر دامنش ای مه لقا
قبل از آن کو شمر دون سازد سرت از تن جدا
واقفی دارد ز حضار التماس و صد دعا
تا به روز حشر از دوزخ رها گردد رها

http://tame.ir/index.php?view=image&format=raw&type=orig&id=3914&option=com_joomgallery&Itemid=3

سید کمال یحیی زاده واقفی

چاپ